باقرى بيدهندى

95

گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )

. . . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . . شنيدم كز جوانان نوجوانى * مهيا ديده از بهر تو خوانى خورشهائى كه كمتر ديده ، ديده * درون ظرف‌ها پيشت كشيده تو غافل از حلال و از حرامش * بخوردى تا شدى سير از طعامش نينديشيدى آخر كاين روانيست * نگفتى منشأ اين سفره از چيست نپرسيدى ز خود كاين لقمه پاك است * و يا آلوده است و شبهه ناكست چرا رفتى سر خوانى كه اشراف * نشسته با غرور آنجا در اطراف ؟ ولى محروم از آن مجلس گدايان * تهيدستان ، فقيران ، بينوايان شگفتا اين ، ره دين خدا نيست * تهيدست از غنى هرگز جدا نيست عجب چون خفت چشم نكته بينت ؟ * گمان هرگز نميكردم چنينت تو حاكم باشى اندر دولت من * ولى باشى بدور از سنت من بود هر ملتى را پيشوائى * به رهبر كرد بايد اقتدائى شما را اين منم سالار و سرور * امام و پيشوا ، مولا و رهبر نكو بينيد رسم و راه من چيست * به راه زندگى دلخواه من چيست نپوشم جامه از ديبا و اطلس * مرا باشد لباس كهنه‌اى بس ز ناز و نعمت و لذات دنيا * دو قرص نان مرا كافيست تنها به دنيا دل نبندم خيره خيره * نيندوزم ز سيم و زر ، ذخيره پس اندازى ندارم من ز اموال * سبكروحم ، سبكخيزم ، سبكبال مرا اين سادگى در زندگانى * نپندارى كه هست از ناتوانى توانم پرنيان پوشيد و در بر * توانم كرد خود را غرق زيور توانم بود دائم در تنعم * توانم خورد نان از مغز گندم بهر لذت توانم راه بردن * توانم شهد ، جاى آب ، خوردن